ما آدم ها که … نیستیم !

۲۴ اردیبهشت , ۱۳۹۱

وقتی آخرین کلمات چند سطر دل نوشته رو روی کاغذ می نویسی به خودت می گی مگه یک تکه کاغذ چقدر می تونه در برابر این همه غصه از درون از جایی که ماکسیمم ابعادش شاید به نیم میلیمتر هم نرسه فریاد سر بده و از دل تنگ و تاریک من که روی اون با جوهر نم دیده سیاهه بشه تاب بیاره … وای فکرشو بکن … کاغذ به حرف بیاد …
ما آدم ها با نیم متر دور کمر چقدر زود می شکنیم ؟؟

هزار دلیل از پشت کوه آوردند تا این کار انجام نشود

۱۳ اردیبهشت , ۱۳۹۱

هر داستانی برای خودش یک قصه ای دارد ! این روزها وقتی به خیابان می روم با چشم بسته رانندگی می کنم و ایضاً دانشگاه و صد جای دیگر البته ! منظورم را که می فهمید ؟ درگیری انسان با نفس خویش اگر سفت و سخت شود باعث تنش میان اعضاء و جوارح و منتهی به خود زنی می شود ! حتی اگر نفست به تو بگوید که سنگ فرش های خیابان را ببین در آخر یک چیز دیگری به تو می گوید اگر نفست خیلی مرد است نباید اجازه دهد که تو به خیابان یا دانشگاه بروی و این منطق های از نمی دانم کجا آورده باعث می شود که کمی دچار تشویش وجدان شویم ، حال از بحث و موضوع خیلی دور به دور نشویم ، هدف از بحث این موضوع آن است که با شروع فصولی از سال که آب و هوا مزید بر هوا و هوس می شود از جمله خیابان های شهر که مملو از جمعیت بیکار (!) و البته بد پوشش از جمله برادران و خواهران محترمه که کمی روح انسان را دچار سردرگمی می کند و معلوم نیست که ما در آینده قرار از سر از کجا در بی آوریم …

کناره های پیاده رو را که نگاه می کنی پسرهای بیکار را می بینی که از میان آنها دختران بد پوشش که گمان می کنم اگر درب ساک دستی هایشان را که باز کنی به مقدار کثیری کِرم برخورد می کنیم یا ساده تر بگویم ” کِرم دارند ” با تیکه ها و متلک های آقایون و آقا پسرها مواجه می شوند و اگر خوششان بیاید که لبخند می زنند و اگر بدشان بیاید که دهان را باز می کنند و به مقدار زیادی بد و بی راه بسنده می کنند (!)

واقعاً به نظر شما مقصر چه کسی است یا چه کسانی می توانند مقصر اصلی این واقعیت باشند ؟ مقصر من هستم؟ شما هستید ؟ مسئولین مقصراند ؟ یا همه به نوعی مقصرایم ؟؟؟

شاید شما هم با نظر بنده موافق باشید ، به نظر بنده همه به نوعی مقصر ایم ، کم کاری ها در بخش فرهنگ ، مساجد خالی و هزار چیز دیگر که باعث شده جوان ما از دین و تمایل به دین گرایی خودداری کند که در این بین سهم مسئولین بیشتر از بقال یا نقال سر کوچه است چون آنها ابزار کافی را دارند ، این ابزار پول به مقدار کافی که سهمیه ی منطقی این امر است ولی معلوم نیست سر از کجا در می آورد ، هنرمندان ، ورزشکاران و کسانی که به نوعی الگوهای جامعه به شمار می روند از ابزارهای مسئولین در بحث ایجاد بسترها برای رفع بد حجابی های جامعه است اما بی رغبتی در مسئولین تا کجا ؟؟؟ آنها نتوانستند شهدا را که به حق بهترین الگوهای جامعه ی ما هستند را با کمترین هزینه که نه نیاز بود مثل هنرمندان سینما و بازیکنان یک تیم دولتی دستمزد میلیاردی بدهند نه نیازی بود نق و نوق های بعد از قراردادهایشان که دستمزدشان دیر می شد یا نمی شد را تحمل کنند به جامعه از ابعاد وجودی آنها تزریق کنند .

از نظر شخصی احساس می کنم که تمام مسئولین در این قضیه به نوعی کوتاهی می کنند و هر ارگان یا دستگاهی با هزار دلیل که از پشت کوه می آورند این بار را از دوش خود برمی دارند و امیدواریم که خدا از سر همه ی تقصیرات ما بگذرد ، انشاءالله .

آقای حسنی !! یاد امام و شهداء شما را به “بهارستان” می برد یا “کرب بلا” ؟!!

۲۴ اسفند , ۱۳۹۰

شاید دوستان یادشان باشد ، شما گفتید ” رأی به من یعنی رأی به شهداء ، رأی به هم رزمان و کسانی که خونشان را برای شما داده اند “!! دمتان گرم ، عجب تبلیغی بود ، من که رفته بودم توی کف که دوستان نجاتم دادند! روز های انتخابات حرف های قشنگی می زدید ، گاهی آنقدر حرف هایتان قشنگ بود و البته خنده دار که نیشمان را تا بنا گوش به صورت اتوماتیک وار باز می کرد …

شما ؟ شهدا؟! من که نسبتی نمی بینم ، البته شما را چندباری در گلزار شهدایمان دیدم ولی شما بالا بودید و شهدا پایین … نمی دانم ، شاید شما پشت پرده به غیر از مشایی با شهدا هم رابطه ی پنهانی دارید !

اصلاً یادتان می آید با ما قایم موشک بازی می کردید ؟ می گفتید “امام جمعه” ما که امام جمعه را نمی دیدیم ؛ می گفتید ” راجی” او را در کنار کاندید پیروز می دیدیم ؛ می گفتید “کار” و ما هر چه می دیدیم نمی دیدیم !

شوخی هم حدی دارد ، در آن چند روز تبلیغات یادم می آید از خنده آنقدر دلم درد گرفت که آخر هفته به جای اینکه اسم شما را در برگه ی رأی بنویسم کد کاندید دیگری را نوشتم !

و آن روز ها شهدا چقدر زیبا ملعبه ی دست شما بودند ، شما بودید و شهدا ، اصلاً خودتان شهید زنده اید ! مگر نگفتید چند روزی را در جبهه بودم ، تازه عکس هایش هم هست ، بزنم به تخته زمین تا آسمون تکون خوردید !

آقای نماینده ! یادتان می آید گفتید این هشت سال خدمت به شما چه زود گذشت ؟! آری … برای شما چشم به هم زدنی گذشت اما برای ما خون دل ها بود که چه سخت هم می گذشت و برای شما امام جمعه ی مظلوم (حفظه الله) هنوز هم تخت بیمارستان را آرزوست ! (از دست شما البته) ، شما گفتید در این هشت سال برای مردم خون دل ها خورده اید ، اصلاً این جمله برای شما : ” در عالم اسراری هست که جزء به بهای خون دل فاش نمی شود … ” همان اسراری که با همسر دکتر فاطمی در میان گذاشتید ؟ یا با مشایی یا باند فرودگاهی که برایمان ساختید یا آن یکی فرودگاه و هواپیمایی که متوقفش کردید !!؟

راستی عکستان را با لباس بسیجی و چفیه دیدم ، اصلاً به شما نمی آمد ، شما با همان کت و شلواری که در همایش ایرانیان خارج از کشور پوشیده بودید خیلی قشنگ تر و تو دل برو تر هستی ، چفیه فقط به آقایمان سید علی می آید نه به شما و امثال شما …

همین چند روز پیش یار دیرین انقلاب آقای جنتی گفت ” خدا را شکر آنهایی که به زحمت تأیید صلاحیت شدند مورد استقبال مردم قرار نگرفتند ” نکنه شما هم از آن دسته بودید ؟؟؟

شهدا رفتند که انقلاب بماند اما شما کاری با این مردم کردید که اگر آن از خدا بی خبر هم تأیید صلاحیت می شد همه به او رأی می دادند ، اتفاقاً رأی بالایی هم می دادند ، شما چه کار برای جوانان کردید ؟ بگویم چه کار کردید ؟؟؟ آری شما کاری کردید که همه ی آنها نسبت به انقلاب ، اصولگرایی و هرچه به اصطلاح انقلابی بود بدبین شوند ، نسبت به همین شهدایی که از آنها دم می زنید هم …

و در آخر: آقای حسنی ! ای کاش اعمالتان هم همانند عکس هایتان قشنگ بود … و شما خون شهدا را به منازعات سیاسی ، بچه حزب اللهی ها را به فرماندار ، پلاک شهدا را به پلاک سیاسی و به جای اقلیم شهدا سر از گلیم مشایی در آوردید و عهد خود را گسستید و به سپاه جریان انحرافی پیوستید …

آری حقیقت این است که شما با یاد امام و شهدا دلتان هوای “بهارستان” می کرد ، نه ” کرب بلا ” … و این را در عمل ثابت کردید نه در حرف هایتان !

خدایا سهم ما از آسمان چه شده ؟؟

۱۴ اسفند , ۱۳۹۰

خدایا آسمان را چه شده ؟؟

سهم ما از مهربانی ها چه شده ؟؟

شهر ما گویی طلسم روزگار است ، مدت هاست نه دانه ای سپید نه قطره ای آبی به رنگ باران که بشوید مغز های آلوده ای ما را …

خدایا !! شب ها با مرثیه ی بیرق مسجد محل خوابم می برد اما او هم آخرهایش از گردبادهای روزگار پاره پاره می شود و چه غم ناک ، آخر هفته ی پیش بود تازه ساکن شب های سیاه ، غم بار و طوفانی من شده بود !

خدا یا همه جا باران است ، برف است … سهم ما از آسمان چه شده ؟؟

روزها که به خیابان می روم افکارم می گریزند چون موهایم را باد پریشان می کند و دم دم های آذان مغرب چشم را ، نگاهم را هم باد با آن سو و این سو می برد !

خدایا سهم ما از شکر تو شده نا سپاسی ، خدایا برف و باران بالا نشین ها برای ما ذره های خاک پاک توست و پاسخ آزمون تو هست شکراًلله و سهم ما از آسمان هست آسمان …

ما با هیچ کس عقد اخوت نبسته ایم …

۵ اسفند , ۱۳۹۰

چندی پیش وبلاگ یکی از دوستان رو مطالعه می کردم و متوجه شدم در بخش نظرات وبلاگ ایشون مطالبی عنوان شده که هیچ دلیل عقلایی نداره و دور از رسم ادب و معرفت است و چند کلمه با شما که هیچ ندانسته می نویسید و چند کلمه با شما که از پس پرده بی خبرید تا بدانید ….

یادمان نرود که ما مسلمانیم و غیبت کردن در این مکان جایز نیست … ما نباید خوب و بد دیگران رو اینجا بسنجیم … ما نباید حرف هایی رو که خودمون بدون واسطه نشنیده باشیم رو اینجا بیان کنیم چون تموم این حرف ها در ایجاد التهاب فضای انتخاباتی نایین کمک می کنه … و اما نکاتی چند در مورد آقایون کاندیدا : در مورد علل بازگشت آقای طباطبایی به نایین و تغییر جهت به قول دوستان ۱۸۰ درجه ای باید بگم که ایشون متأسفانه در دور قبل به جو انتخاباتی در نایین آگاه نبودند و یه جورایی فریب چرب زبونی ها و افکار جناب آقای رضوی رو خوردند و از دایره ی اصولگرایی دور شدند اما امروز ایشون کاندیدای جبهه ی متحد اصولگرایی هستند به چند دلیل که شاید دوستان خیلی از این دلایل آگاه نباشند که همین آگاه نبودن ها باعث سطحی نگری خواهد شد :
۱ . ایشون منشور اصولگرایی را امضا و عملاً یک اصولگرای به تمام معنی هستند .
۲ . حضرات آیات مهدوی کنی و محمد یزدی ایشون رو تأیید کرده اند .
۳ . با توجه به اینکه ایشون با آقای صدیقی (امام جمعه موقت تهران) همکار هستند آقای صدیقی ایشون رو از نظر صداقت در عمل مورد تأیید قرار داده اند .
۴ . مبنای اصولی ما تأیید جامعتین (جامعه روحانیون مبارز تهران و جامعه مدرسین حوزه ی علمیه ی قم ) هست که خوشبختانه ایشون در یک پروسه ی شش ماهه به تأیید جامعتین رسیده .
۵ . مسجد سجادیها در طول ۳۳ سال انقلاب همیشه مبنای خود را بر گفتمان وحدت و اصولگرایی بنا گذاشته اند پس در این انتخابات قطعاً و یقیناً به آقای طباطبایی رأی خواهند داد .

در ضمن یادمان نرود که آقای رضوی و همکارانش در مجلس ششم چه بر سر مملکت آوردند و در سال ۸۸ قصد براندازی نظام را داشتند و یادمان نرود که آقای کریمی به اتفاق آقای رضوی اینبار وارد صحنه شده اند و آیا با ورود آقای کریمی قرار است مجلس ششم دیگری رقم بخورد ؟؟؟

و علت کنار گذاشته شدن دکتر حسین حسنی …. اصولگرایی هیچ و قت اهل زد و بند با جریانات انحرافی نبوده و نخواهد بود ولی آقای دکتر متأسفانه به این وادی کشیده شدند و امروز آقای دکتر دم از مظلومیت می زند زیرا خود با دست خود عموم طرفدارانش را از دور و برش دور کرد و این یعنی تأسف … و عملاً ایشان هنوز بعد از سالها منشور اصولگرایی را نه امضا و نه تأیید کرده است پس این نشان می دهد که ایشان فقط از اسم اصولگرایی برای خود سوء استفاده می کرده و یادمان نرود که دکتر حسنی زاده ی جریانی به نام تحکیم وحدت است که عملاً از سوی نظام مورد تبری قرار می گیرد ، ایشان نشان دادند که هیچ برنامه ای برای شهرستان ندارند و عملاً کلید حل مشکلات به دست ایشان باز نخواهد شد و فعلاً مأموریت جریان انحرافی هم این است که چراغ خاموش کرسی های مجلس را فتح و سپس سنگر ریاست جمهوری ار فتح کنند و در آخر نظام را به چالش اساسی ببرند و در آخر : امروز نظام ما به هوشیاری نیروهای ارزشی بستگی دارد … نه به اینکه ما کسانی را برگزینیم که به عنوان نماینده ی ما در دل خانه ی ملت برای ما هیچ صدایی بلند نکند و به فکر دغدغه های ما نباشد و جا دارد که کمی منطقی فکر کنیم و رأی دهیم و باز یادمان باشد که ما با هیچ کس عقد اخوت نبسته ایم ، اگر امروز از کسی حمایت می کنیم به این معنی نیست که او را پسر خدا بر روی زمین می دانیم و اگر دست از پا خطا کند او را هم دور می زنیم  و امیدواریم که هیچ وقت این اتفاق دیگر نیافتد . انشاءالله .

میم عشق …

۲۹ بهمن , ۱۳۹۰

پریدیم و به نام عشق رفتیم

از اینجا تا مقام عشق رفتیم

شبی همراه با یک ترکش داغ

به پابوس امام عشق رفتیم

کاغذی که حیف است خط خطی شود !

۲۸ بهمن , ۱۳۹۰

این روزها دیگر هیچ چیز نیست که رنگ و بوی انتخاباتی ندهد و هنوز هم دو به شک به رأیی که باید داد و رأیی که باید داد …

عارف از عشقِ شمع به پروانه می گفت اما در آخر هم پروانه می سوخت هم شمع آب می شد ! اینجا هم حکایت همچنان باقی نیست ! رأی بگیر و پشت سر را بی خیال …!

یک رأی دارم و هنوز روی ریسمان شک و تردید … البته برگه ی رأی به داخل صندوق خواهد افتاد ولی هنوز …

خیال تجربه ، تاریخ امانم از کف بریده …

چه باید کرد … عاقبت گمانم رأی ذبح می شود به فدای مصلحت اندیشی … جایی که از ترس افسد باید فاسد را برگزید که آن هم حوصله ی چهار سال درگیری و مناقشه با وجدان خود را ندارم …!

در نتیجه :

این صندوق سپید می آغوشد برگه ای که در آن اسم هیچ نوشته شده باشد ! شاید مصلحت همین باشد فعلاً!!!


| ترجمه به فارسی |